مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
234
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
او از چپ و راست او سوار شدند ، حجاج پياده گشت و كفشها بدرآورد و مهار شتر گرفته ، همىكشيد . و هند دختر نعمان ، او را مسخره ميكرد و بر او ميخنديد و كنيزكان نيز برو ميخنديدند . پس از آن هند ، كنيزكى را گفت كه : پردهء محمل را بردار . كنيزك پردهء محمل برداشت و هند را چشم بر چشم حجاج افتاد . بر وى بخنديد . حجاج اين دو بيت بخواند : در عشق توام دلِ تعبناكى نيست * جانِ غمى و سينهء صد چاكى نيست بس شب كه گذاشتم ترا من گريان * امروز بخندى ار به من باكى نيست هند ، او را به اين دو بيت جواب گفت : هرچند كه بر من از تو بيداد برفت * بس محنت و غم بر دل ناشاد برفت صد شكر كه عيش آمد و شادى و نشاط * وان محنت و غم يكسره از ياد برفت و پيوسته هند برو ميخنديد و او را مسخره ميكرد تا اينكه به شهر خليفه برسيدند . آنگاه هند ، دينارى بر زمين انداخت و بحجاج گفت : اى شتربان ، از من درمى افتاد . او را پديد آورده ، به من ده . حجاج به زمين نگاه كرد . دينارى بر زمين ديد . به او گفت : اى خاتون ، اين دينار است . هند گفت : لا و اللّه . او درم است . حجاج گفت : اينك دينار است . هند گفت : حمد خدا را كه درم مرا بدينار مبدل كرد . حجاج از گفتهء او خجل شد و دينار بوى داد و او را بقصر خليفه رسانيد . و هند را در نزد خليفه ، مقامى بلند بهم رسيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .